الهی سينه ای ده آتش افروز در آن سینه دلی وان دل همه سوز

دل افسرده غير از آب و گل نيست 

هر آن دل را که سوزي نيست، دل نيست 

زبانم کن به گفتن آتش آلود 

دلم پر شعله گردان، سينه پردود 

دلي در وي درون درد و برون درد 

کرامت کن دروني درد پرورد 

کز آن گرمي کند آتش گدايي 

به سوزي ده کلامم را روايي 

زبانم را بياني آتشين ده 

دلم را داغ عشقي بر جبين نه 

چکد گر آب ازو، آبي ندارد 

سخن کز سوز دل تابي ندارد 

چراغي زو به غايت روشني دور 

دلي افسرده دارم سخت بي نور 

فروزان کن چراغ مرده‌ام را 

بده گرمي دل افسرده‌ام را 

ز لطفت پرتوي دارم گدايي 

ندارد راه فکرم روشنايي 

کجا فکر و کجا گنجينه‌ي راز 

اگر لطف تو نبود پرتو انداز 

نهاده خازن تو سد دفينه 

ز گنج راز در هر کنج سينه 

پشيزي کس نيابد ز آنهمه گنج 

ولي لطف تو گر نبود، به سد رنج 

نمي‌خواهم که نوميدم گذاري 

چودر هر کنج، سد گنجينه داري 

مرا لطف تو مي‌بايد، دگر هيچ 

به راه اين اميد پيچ در پيچ 

 

 وحشی بافقی

  
نویسنده : سید هادی جلیلیان ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٦